پست ثابت
خوشــبختی هایم را
با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند
بد خط بود ،
روزگــار آنها را نتوانست بخواند … !
حالا که رفته ای چشمانم را برایت به پنجره گره زده ام...
خوشــبختی هایم را
با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند
بد خط بود ،
روزگــار آنها را نتوانست بخواند … !
یک همیشه یک است. شاید در تمام عمرش نتوانسته بیش از یک باشد.
امابعضی اوقات می تواند خیلی باشد:
یک دنیا ،
یک سرنوشت ،
یک خاطره ،
یک عشق پاک،
و یا " یک دوست خوب مثل تو "
پنجره را باز کن...
تا خدا را صدا بزنی تا بگویی چقدر دوستش داری...
اگر آنقدر کوچکی یا خسته که دستت به دستگیره پنجره نمی رسد ...
تا بازش کنی آهسته خدا را صدا بزن
...
تا پنجــــــــره را باز کند تا بگوید، چقدر دوستت دارد...!
دلگیر نشو از آدما !
نیش زدن طبیعتشونه.. .
سال هاست که به هوای بارانی میگویند
:
خـــــراب...!!!
نـﮧ نمـﮯدآنـﮯ !
هیچکس نمـﮯدآند. . .
پشت این چهره ی آرام در دلم چـﮧ مـﮯگذرد...
نمـﮯدآنـﮯ!
کسی نمـﮯدآند. . .
این آرامش ِ ظاهــر و این دل ِ نـا آرام ،
چقدر خستـﮧ ام مـﮯکند . . .

لبـــــــــانم را دُوخته ام
مبــادا بگویم دوســـــــتت دارم
که هر بار گفتـــــم ،
تَنــــــــــــهایی ام بزرگتر شد ....
اگر بوی نم باران درفضای شهر بپیچد،
نسیم عشق در کوچه ها پرسه خواهد زد .
وپنچره ها پلکهای خود را خواهند گشود.
ومن تصویر انتظار را در آب زلال امید تماشا خواهم کرد.

الهی ،باخاطری خسته...دلی به تو بسته..دست از غیر توشسته...
در انتظار رحمتت نشسته ام..می دهی کریمی،نمی دهی حکیم
،می خوانی شاکرم ومی رانی صابرم
و با نشستن یک سار روی شاخه ی یک سرو
کتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود:
حیات: غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست....
چه سر مشق مكرری
هر صبح قلمی بر ابتدای خودمان می كشیم
و در انتهای بودنمان
تكالیف را مرور می كنیم .
یک وقت هایی در زندگی می رسد
که باید دستت را بزنی زیر چانه ات
و جریان زندگی ات را
فقط تماشا کنی !!!
دوبـاره
از صفـر شروع مــ ـے کنم !
تـــ ــ ـــــــــو
خوبـے هایم را از یاد بــبـر ...
مــ ـن
همـه چــیـز را ...
تنهایی بد نیست هیچ
من هستم
و یاد تو
که مهربانترست از خود تو !